تبليغاتX
من و خودم

من و خودم

شروع می کنم...

شروع می کنم دوباره... تازه ... نو ... اما اینبار بدون یاد تو... با تنهایی... با خودم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 11:8  توسط خودم  | 

امروز می خوام بهت بگم...

زهرا جان میگی بفهمه که هنوز یه یادشم؟!!!! 2 ماهه که هیچ خبری ازم نگرفته و من 3 باز بهش اس ام اس دادم اما اون هیچ جوابی نداده ... دیگه خسته شدم انقدر که من سراغشو گرفتم ...

خودش بود که اون اول اومد سراغم ... الانم اگه منو نمی خواد ، این خودشه که رفته ... پس من این وسط مقصر نیستم ... 

ولی به شدت دل تنگتم ... باورم نمیشه امروز تولدته و من بهت زنگ نزدم ... دیشب یه حسی داشتم که انگار داره تولد خودم میشه .... تا 4 صبح تو جام وول می زدم و خوابم نمی برد ... همش صورت تو جلوی چشمم بود که اگه باهم بودیم ، روز تولدت چقدر شیرین میشد ... اما تو .......

***

امروز می خوام بهت بگم کسی نمی رسه به پات

امروز می خوام بهت بگم هیشکی نیومده به جات ...

چقدر این آهنگ سیروان خسروی رو دوست دارم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 19:45  توسط خودم  | 

عزیزم جشن میلادت مبارک ...

فردا تولدته و من کماکان موندم که بهت اس ام اس بدم یا نه ... آخه تو که جواب نمی دی ... تازه می فهمم دلیل اون همه تعجبت رو که وقتی باهام به هم می زدی و من جوابتو می دادم ... نمی دونم ... آخه پارسال سر تولدم با هم نبودیم اما تو کله ی صبح اس ام اس دادی ... نمی دونم ... آخه اون موقع هم وضع یکمی فرق می کرد ... دارم دیوونه میشم ... این دلتنگی داره خفم می کنه ...
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 18:52  توسط خودم  | 

دلم برات تنگ شده شدید ... بیشتر از هر دلتنگی ای ... نمی دونم چرا جواب اس ام اس هامو نمیدی ... شاید می دونی عذاب می کشم ...
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 23:47  توسط خودم  | 

آ خدا جون ...

هه !‌ امسال كه كلي درس دارم كاراي كلاس زبانم هم زياد شده ! خدا آخر و عاقبتم رو به خير كنه ...
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:31  توسط خودم  | 

مدرسه داشتن يا نداشتن ؟ ... مسئله اين است ...

هر سال رسمم بود تو وبلاگام واسه شروع مهر و مدرسه مي نوشتم ... اما حالا كه وبلاگامو بستم ... !! ... فردا اولين روزه مهره و تعطيلات تموم شد و باز بايد 6.30 صبح پاشيم كه بريم مدرسه ... و اينبار از 8 صبح تا 8 شب تو مدرسه بايد بمونيم ... پشت كنكور بودن و هزار و يك درد و بلا ... همه ي خستگي و ايناي تو مدرسه بودن يه ور ... نداشتن گيتار تو مدرسه و اينترنتش يه ور ... اي خدا ... يه صبري بده ... دارم ديوونه ميشم ... چطوري طاقت بيارم ؟؟؟ ... شت ...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:18  توسط خودم  | 

ديشب خوابتو ديدم ... البته چه خوابي !! ... خواب ديدم هم كلاسي شديم !!!!!!! هه !!!!! ته خنده بود ... بعد ته مدرسمون مي خورد به خونه ي صدام ... ( دليل اين تيكش اين بود كه قبل از خواب تبليغ فيلم "خانه ي صدام " رو ديدم !! ) ... خلاصه كه خيلي خوب بود ...

***

باورم نميشه فردا بايد برم مدرسه ! نه ... ! نمي خوام ... چاره اي نيست ولي ظاهرا" .... !

***

من متنفرم از اين خونه كه همه توش غر غر مي كنن ................

***

و دلم برات تنگ شده ...

***

و چقدر ناراحتم از اينكه پرويز مشكاتيان فوت كرد ... اصلا" باورم نميشه ...

***

و چقدر تستاي عقب مونده دارم كه هنوز نزدم و فردا بايد تحويل بدم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:20  توسط خودم  | 

بارون ... چقدر خوب بود ... ولي خب ... خاطره هايي كه نمي خواستم زنده شدن ... ... ... :(
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:57  توسط خودم  | 

حمید مصدق -۱۳۴۳


تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق در این پندارم

که چرا

خانه ي کوچک ما سیب نداشت ؟


***


جواب فروغ فرخ زاد به حمید مصدق


من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو

پاسخ عشق تو را

خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لی

ک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را …
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:21  توسط خودم  | 

آرزو مي كردم كه تو خواننده ي شعرم باشي ...

راستي !

شعر مرا مي خواني ؟! ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:26  توسط خودم  |